ندای شیعـــه ( حدیث شیعه ) - the voice of shia OnLoad="FreeViral(359545)"

منوی کاربری

خوش آمديد ميهمان

عضو شويد
ارسال کلمه عبور
تبلیغات

ثانیه شمار غیبت

تبادل لینک با ما

برای تبادل لینک با ما ، ابتدا این سایت را با عنوان :

 "" نـدای شـیــعـــــــــــــــه ""

لینک کنید و سپس ما را از طریق قسمت نظرات باخبر کنید

تا لینک شما گذاشته شود.

توجه :

قبل از لینک دهی به شما ، لینک ما در وبلاگ یا وب سایت شما بررسی می شود .

دنشنامه مهدویت

محبوبیت سایت

پشتیبانی

نــظر سنـجـی

نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
بهترین سایته
قابل تحمله
نظری ندارم

تبلیغات

محل تبلیغات شما

 

محصولات

اخبار سایت

هیچ خبری در این قسمت وجود ندارد !

آمار و اطلاعات

نويسندگان و مدیران :
مدیر کل سایت
آمار مطالب :
کل مطالب : 32
کل نظرات :  10
آمار کاربران :
اعضای آنلاین : 0
میهمان های آنلاین :  1
اعضا سایت :  9
آمار بازدید ها :
بازدید امروز :  12 نفر
بازدید دیروز :  93 نفر
بازدید هفته :  30 نفر
بازدید ماه :  105 نفر
بازدید سال :  6387 نفر
بازدید کل :  27236 نفر
 
سایت توسط CMS و سرورهای قدرتمند  وی سی پی  میزبانی و پشتیبانی می شود
عنوان پاسخ بازديد توسط
مطالب عمومی | نویسندهnedayeshie | تاریخ ارسال10/12/1389 - 23:24:0

بسیاری از ماها ادعا می‌کنیم که منتظر راستین اوییم. بسیاری هم برای فرج آن یار غایب دعا می‌کنند؛ ولی او پس از چندین قرن هنوز نیامده است!

  اشکال از کجاست؟ آیا از جانب خداست که فیض محض است! و یا از جانب خود امام؟ هرگز! هر چه اشکال هست در ماست و ادعای ما که انتظار واقعی نداریم و منتظر واقعی نیستیم. باید ببینیم انتظار واقعی چیست؟ که منتظر واقعی چه وظایفی را نسبت به مولا و سرور خود دارد.

 

مفهوم انتظار

 

انتظار یعنی چشم به راه بودن برای آمدن فرد غایب و یا توقع تحقق یک آرزو. وقتی عزیز ما غایب است و ما چشم به راه او؛ اینگونه نیست که بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، بلکه باید برخیزیم و خود و خانه خود را برای استقبال از او آماده کنیم. هر قدر مهمان عزیزتر باشد، ما باید آمادگی بیشتری برای استقبال از او کسب کنیم و کارهای بیشتری انجام دهیم. و وقتی فرد منتظر، مصلح کل جهان حضرت حجت ابن الحسن امام زمان (عج) باشد، طبیعتاً وظایف منتظران گسترده‌تر خواهد بود.

 

در ادامه مطلب...

 


مطالب عمومی | نویسندهnedayeshie | تاریخ ارسال10/12/1389 - 16:14:5

الامام الرضا (علیه السلام ) :

 
(( اَلنّاسُ لَو عَلموا مَحاسِنَ کلامِنا لاتَّبَعُونا ))

 

امام رضا (علیه السلام ) :

 
مردم اگر از زیبایی های سخنان ما آگاه می شدند ، از ما پیروی می کردند .

 

                                                                                          بحارالأنوار 2/30/13


مطالب جالب | نویسندهnedayeshie | تاریخ ارسال6/12/1389 - 20:36:26

 بـهـلـول و قـبـالــه بـهـشــت !!!! ...

 

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.
در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست.
اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند.
زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.

بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به

تو نمی فروشم.

 

 

التماس دعا


 


آمار سایت